دلتنگی

سالها پس از نبودن پدر برای مرمت خانه کودکِي به ولايت رفتم.خاطره های دور دستمايه اين شعر بود.و ديگرهيچ

شيارهای در هم
خاک خيس
بوی کاهگل
هوهوی ناودان
اين بام
باران بسيار دِيده است

دلم از پله ها بالا می رود
در تاريکی دراز می کشد
و به کوچه های کودکي نگاه می کند

تن پوشی از ابر پوشيده ام
پلکهايم را می بندم
نه
اين باران
سر ايستادن ندارد
و این دل
که در تاريکی دراز کشِده است

هوهوی ناودان
هوهوی ناودان
و اين بام
که باران بسيار ديده است

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشنا

سلام دوست من...وقعا که کوچه های کودکی دیدن داره....کاشکی.......

پروين

فكر كنم الان هيچ چيز بهتر از سكوت نيست. پايدار باشى نيما جان

بارانه

بازم خوندم و بازم لذت بردم ... همین امشب لینکت رو می گذارم!

naser

سلام. لطفا برو ایمیلت را نگاه کن تا بفهمی چه دسته گلی به آب داده ام! اگر متن اصلی رسید خبرم کن. قربانت

نايب آرش

سلام و خيلي ممنون از بلاگ خوبتون و مطالب زيباتون . براتون آروزي موفقيت ميكنم و پيروز باشيد

هاتف

دوست عزیز سلام. متشکر از مطالب زیبای وبلاگت. وبلاگ این حقیر به روز شده، سری به بنده بزن. متشکرم

parvin

bi khabar omadam, didam omadi. salam az mast.

parvin

bawar mikonid be site shoma adat kardam zende bashi

مژگان بانو و لا غير!

سلام. خيلي شرمنده کرديد که لينک داديد. من و مادربزرگ هم در اولين فرصت لينکتان را مي گذاريم. راجع به شعر: اين بار سپيد يک دست! و شاد! اگر من بودم. به جاي هو هو شر شر را دوست داشتم تا به ياد بياورم که اين بام باران زياد ديده!

حسن ملايي (حجم سبز)

با سلام! شعر شما گرچه به نظر خيلي في البداهه و با اديت كمتر نوشته شده اما آن حال و هواي مورد نظر را به من تلقين و از وسط دودهاي اخم كرده تهران مرا به طبيعت زيباي زندگي برد.موفق باشيد.