دلتنگی



سالها پس از نبودن پدر برای مرمت خانه کودکِي به ولايت رفتم.خاطره های دور دستمايه اين شعر بود.و ديگرهيچ


شيارهای در هم
خاک خيس
بوی کاهگل
هوهوی ناودان
اين بام
باران بسيار دِيده است

دلم از پله ها بالا می رود
در تاريکی دراز می کشد
و به کوچه های کودکيم نگاه می کند

تن پوشی از ابر پوشيده ام
پلکهايم را می بندم
نه
اين باران
سر ايستادن ندارد
و این دل
که در تاريکی دراز کشِده است

هوهوی ناودان
هوهوی ناودان
و اين بام
که باران بسيار ديده است

/ 26 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

و تو، توي اين ديدن هاي بام، چقدر همراهش بودي؟ زيرش بودي؟

علي يزداني

من و پرسه هاي شبانه - بيادت/من و بغض هاي بهانه - بيادت/من و ضجه هائي كه در هر شبم/به لب مي سرايد ترانه - بيادت/

محمد ديده ور

سلام نيما جان! آمدم كه احوالي بپرسم. موفق باشي. يا علي!

sh.pegah

سلام از ترجمه هايت در روز های آينده با اجازه در جايی بخصوص استفاده خواهم کرد. خبرش را ميدهم .قربانت شين.

کرگدن

دوباره سلام نيما جان ... اينم لوگوی شما ... فدای تو .

kasi az mazar abad e shahr e bi tapesh

سلام آقا نيما ... ساده بود و خوش تصوير ... باران ... باران ... باران ... در مورد شعر های من نظر بدهيد و عيب هايش را بگوييد ...

adamak

سلام نيما جان! شرمنده ی محبتت که مرتب بهم سر می زنی و من نمی تونم! خيلی شلوغه...شاد باشی...تا بعد...

مجهول

آقا تکراری نداشتيم ها! فکر کردی ما يادمون رفته :) خيلی مخلصيم....

???

جالبه موفق باشيد