اینجا بهار...



اینجا، بهار با ترنم باران نمی رسد
پاییز هم به نقطه ی پایان نمی رسد

هر سو که می رویم به بن بست می رسد
با این حصارهای بسته، بهاران نمی رسد

هر لحظه زخم می زند این روزگار و هیچ
از زخمهای کهنه به درمان نمی رسد


*** ***

*** ***


شولای شب بدوش پریشان نشسته ایم

آیا سحر، به جمع پریشان نمی رسد؟

کراچی
/ 15 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدمک

سلام عرض شد خدمت نيما جان عزيز خودمون... بی‌صدا ميايی و می‌‌ری! خيری ازت نيست و نمی‌گی دلمون برات شور می‌زنه... چند روز پيش با فرهاد صحبتت رو می‌کرديم و ياد اون روزها و برادر نازنينت رو که ديديم و خيلی چيزای ديگه... ای بابااااااااااااااااااااااااااااا... باز خوبه همين‌قدر نوشتی که بدونيم هنوز هم فکر اينجايی و خودت هم سالمی... راستی، سال نو مبارکت باشه عزيز... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

آدمک

«خبری ازت نيستة رو نوشتم «خيری ازت نيست»! بدين‌وسيله پوزش می‌طلبم!

مريم

شولای شب بدوش پریشان نشسته ایم آیا سحر، به جمع پریشان نمی رسد؟ سلام. خوش حال ميشم نظرت رو ذرباره نوشته هام بدونم.

مريم

شعرهای قشنگی دارين ها . با اجازه کپی کردم.

مريم

من به روزم شما کجايی؟!

شهرام

دوستت دارم با چشمهای انتظار دوستت دارم مثل لحظه های بی قرار دستهایت را به من بسپار تا یارت شوم در شب وروز یار وغمخوارت شوم من اگر چه با شبم لیک تو آفتابم شدی حس مرده در تنم تو باغبانم شدی من کویرم سرد وبی روح تو ولی یک آسمونی پرزمهری کاش این دنیا بداند آرزومی لحظه ای با من بمان