هوای دفتر شعرم

هوای دفتر شعرم هميشه بارانی ست
و سهم من همه در اين ميان پريشانی ست

به آفتاب اميدی نمي توانم بست
که بگسلد ز هم اين شب ز بس که ظلمانی ست

حکايت شب من در غزل نمی گنجد
غزال خسته ی شعرم در اوج حيرانی ست

به باده کی شود آخر غمی که من دارم
به گریه چون ننشیند دلی که طوفانی ست

صفای نکهت زلفت مگر نگه دارد
دلی که بسته به سرشاخه ی زمستانی ست

/ 0 نظر / 7 بازدید