درسی در نقاشی

نزار قبانی

BV-4-3.jpg
بیتا وکیلی


پسرم آبرنگ را در برابرم می نهد
میخواهد تا پرنده ای بکشم
قلم مو را در رنگ خاکستری فرومی برم
مربعی می گشم با میله هایی و قفلی بر آن
حیران می شود:
"پدر این که زندان است.پرنده نیست"
می گویم: "من پرنده ها را فراموش کرده ام"

پسرم دفتر نقاشی را برابرم می نهد.
می خواهد خوشه گندمی بکشم
قلم را میگیرم و تفنگی می کشم
نادانی ام را به سخره می گیرد:
"فرق بین تفنگ و گندم را نمی دانی؟"
می گویم:
"روزگاری خوشه گندم را می شناختم
نان را می شناختم
گل سرخ را می شناختم
اما در این روز و روزگار سخت
که درختان بیشه زار نیز به جنگ رفته اند
وگل های سرخ مشق جنگ می بینند
در این روزگار گندم های مسلح،
پرنده های مسلح،
فرهنگ مسلح،
و مذهب مسلح،
نمیتوان نانی خرید
که در خود تفنگی نداشته باشد
نمی توان گل سرخی چید
که تیغ هایش را به صورتت پرتاب نکند
نمی توان کتابی خرید
که در انگشتانت منفجر نشود"

پسرم کنار بسترم می نشیند
می خواهد تا شعری بخوانم
قطره اشکی از چشمانم بر بالش می چکد
حیران، آن را پاک می کند
و میگوید:
پدراین که اشک است ،شعر نیست
می گویم:
وقتی بزرگ شدی
و دیوان های شعرعرب راخواندی
خواهی فهمید
کلمه و اشک د ر شعر ما فرقی با هم ندارند
و شعر
اشکهایی ست
که از سرانگشتان شاعران ما بر کاغذ چکیده ا ست.

پسرم مداد رنگی ها و جعبه آبرنگش را در برابرم می نهد
و می خواهد تا وطنی برایش بکشم
فلم مو در انگشتانم می لرزد
در خود فرو می روم
و
به گریه می افتم


اصل شعر به انگليسی




/ 6 نظر / 22 بازدید
مژگان بانو

بيچاره آن پدر! بيچاره بی وطن!

fery

سلام عزيز انتخاب خيــــــــــــــــــــــــــــــــــلي قشنگي بود، و من بسيار لذت بردم .....

adamak

نيما جان سلام! مثل هميشه بود: زيبا! با اين كه خودم هنوز بچه ام ولي يه لحظه فكر كردم جاي اين پدر بيچاره ام!....سرافراز باشي!

فرهاد

سلام . اقا نيما اگه خودت ترجمه كردي كارت عاليه . شعرش محشر بود . تبريك ميگم . موفق باشي

پروانه

ممنون به خاطر شعر زيبا و تر جمه زيبا تر