درهای کارخانه

Mill - doors

by:Carl Sandburg

You never come back
I say good - by when I see you going in the doors
The hopeless open doors that call and wait
And take you then for--how many cents a day?y
How many cents for the sleepy eyes and fingers?.s

I say good - by because I know they tap your wrists
In the dark,in the silence,day by day
And all the blood of you drop by drop
And you are old before you are young

You never come back.

درهای کارخانه

دیگر باز نمی گردی
می گویم خدا حافظ تا می بینمت که گذر می کنی از درها
درهای دهان گشوده ی نومید و منتظر
که فرا می خوانند ترا
و می خواهند ترا برای -- راستی چند پشیز در روز؟
چند پشیز در روز برای چشمهای خواب زده و دستهای به خواب رفته؟

می گویم خداحافظ
میدانم
میدانم
شیری به بازویت می بندند
تا تهی شوی از خون
قطره
قطره
هر روز در تاریکی
در سکوت
و بی که از جوانی گذر کرده باشی به پیری می رسی

دیگر باز نمی گردي<

/ 5 نظر / 15 بازدید
شمیم

مرسی واقعا.ترجمه دست کم از شعر سندبرگ نداره.لذت بردم حسابی

مرتضی

نیما جان. نه من شکسپیرم ونه محسن، سزار... ولی پیامت جالب بود ... نشون داد که واقعا تو حسشی ... شکسپیر رو میگم... عزت زیاد

saeedi rad

سلام. ممنونم كه سر زدي. صفحه خوبي داري . لذت بردم. كاش مي تونستي اشعار مرا هم ترجمه كني!

حسن ملايي ( حجم سبز )

با سلام !شعرهاي ترجمه شده از سندبرگ را كه خواندم بسيار لذت بردم . راستي حس رها كردن و به خود واگذاشتن در شعر چمن با شعر فرودگاه از گراناز موسوي احساس مي شد ولي زاويه ديدها ( با توجه به جامعه پيرامونشان )كاملا متفاوت است .پايدار باشيد !

ali

I like u to write more about english peoms