سايه و آفتاب ظهر

محمد الماغوط شاعر سوری، دلبستگی او، آزادی و عدالت در جهان عرب است و اين مشخصه در اکثر آثارش نمود بارز دارد


دو لب کوچک
واينهمه مزرعه در جهان
دو پای برهنه
واينهمه کوچه در تاريخ

محبوبم
آنها سفر می کنند و ما می مانيم
دار از آنان
گردن از ما
مرواريد از آنان
لک و پيس از ما
شب و بامدادان،
روز و خورشيد عصر گاهان از آنان
پوست و استخوان از ما

در آفتاب می کاريم
در سايه می خورند
دندانهاشان به سفيدی برنج
دندانهامان به سياهی جنگلهای خاموش
پوستشان به نرمی ابريشم
پوستمان خاک گرفته از بيغوله های اسارت
وباز، ما شاهان جهانيم:
خانه هايی دارند مدفون زير صورتحساب ها و هزينه ها
خانه هايی داريم پوشيده از برگهای پاییزی
در جيب هايشان نشانی دزدان و قاتلان
در جيب هايمان نشانی رودخانه ها و آذرخش ها

صاحب پنجره اند
ما صاحبان باد
صاحب کشتی اند
ما صاحبان موج
صاحب مدالند
ما صاحبان سنگر
صاحب ديوارند و ايوان
ما صاحبان طنابیم و دشنه

محبوب من
بگذار تا لحظه ای در پياده رو
چرتی بزنيم...


اصل شعر

/ 23 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروانه

خواندن ترجمه هاي شيوا و روانت مرا سر شوق مي آورد و هميشه اصل شعر رو با دقت مي خونم و مي بينم ترجمه حتي بهتر از اصلش شده

مجهول

سلام. متشکر از نظرتون راجع به فلاش فوروارد. اما يه فيلم هم بود به نام «بک تو د فيوچر!» اون رو چی ترجمه می کنيد؟!

مهدي

واقعا قشنگ بود....هميشه همين هم بوده: پايان شب سيه سفيد است...آنها شاه با هزار دردسر و ما در کوچه عشق در زير نور آفتاب و پر از شور و احساس....از اون اشعار ناب بود.مرصی....ديدنی ها!

کرگدن

نيما جان دوباره سلام ....و خداحافظ تا شنبه .

کرگدن

... شنبه ای که همیشه با سلام تو شروع ميشه

hasti

با سلام ...شعری عاشقانه و توام با سياست ...خیلی جالب بود ....موفق باشيد

مریم

اولين بار بود اومدم. تبريک می گم وبلاگ زيبايی داريد.به من هم سر بزنيد خوشحال می شم.

احسان

سلام ... خيلی وقت بود به وبلاگ شما نيامده بودم ... شعر زيبايی بود ...