نخستين شعر پابلو نرودا

بحثی راليلی در آبی آسمانیآغاز کرده اند مبنی بر اينکه نخستين شاعر چه کسی بوده است.من اما هميشه دوست دارم بدانم آدمی چرا شعر می گويد و شاعران، نخستين شعر خود را در چه حال و هوايی سروده اند.
پابلو نرودا در شعری که ترجمه آن را به دست داده ام به اين پرسش پاسخ داده است.اميد که بپسنديد.سعی کرده ام با رعايت امانت وزن و ريتم شعر را به فارسی حفظ کنم تا نظر دوستان چه باشد.



nerudasketch.jpg

آن سالهای دور
بانوی شعر به جستجوی من آمد
اما به یاد ندارم
کی بود و از کجا
از رودخانه آمد
در موسم زمستان
من در هزار توی شبی تيره
با جمع توده مردم بودم
که مرا خواند
- اما نه با صدا و کلام، يا به اشاره -
از آتش و گلوله گذشتم
و جدا شدم از جمع
می آمدم
با چهره ای گرفته و پنهان
که دست مرا گرفت

گفتن نمی توانستم
من کور بودم
با رمز و راز شعر
دست مرا گرفت
حسی غريب در من جاری شد
گرمای تب
يا بالهای رها شده به فراموشی
در عمق جان من

و ناگهان به رمز آتش پی بردم
شعری ضعیف، بی روح و بی رمق گفتم
هر چند ساده بود
دیدم که کهکشان گشوده شد از هم
و سیاره ها در آن شب تاريک
در هاله ای مزين از
آتش و شکوفه و رنگين کمان
آغاز رقص کردند

من - موجود بيکران -
سر مست آن ضيافت جادویی
چونان ستاره ای
هم پای با ستارگان
چرخيدم
و قلب من
در آسمان بيکرانه پريدن گرفت



POETRY

And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river
I don't know how or when
no, they were not voices, they were not
words, nor silence
but from a street I was summoned
from the branches of night
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind
and something started in my soul
fever or forgotten wings
and I made my own way
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line
faint, without substance, pure
nonsense
pure wisdom
of someone who knows nothing
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open
planets
palpitating planations
shadow perforated
riddled
with arrows, fire and flowers
the winding night, the universe
And I, infinitesmal being
drunk with the great starry
void
likeness, image of
mystery
I felt myself a pure part
of the abyss
I wheeled with the stars
my heart broke free on the open sky

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

من از لطف شما ممنونم . نوشته شما انگيزه ام را افزايش داد براي ادامه . يك چيزي خواستم بگويم ... نقدهايتان در وبلاگهاي ديگر واقعا توجهم را جلب كرد . زبان نرمتان كمك ميكند به پيشرفت نوشته . اميدوارم هميشه موفق باشيد .

Kamran

Matalebe jalebi bood ... estefade kardam

fry

سلام نيما جان. ترجمه ات فوق العاده بود. من معتقدم شعر بيگانه بايد توسط يك شاعر مترجم ترجمه شود و گرنه خراب مي شود ،مثلاً شعرهاي لوركا ترجمه شاملو را مقايسه كن با ديگر تر جمه ها..... دستت درد نكنه

naser

سلام خوبي من واقعا لذت ميبرم وقتي شعر هاي شما رو ميخونم ولي نميدونم چرا به من سر نميزني خواهش ميكنم سر بزنيد منتظرم. باشه

adamak

نيما جان سلام!اول از همه يه چيزي هست كه بايد بهش اعتراف كنم و اون اينه كه به اسمت حسوديم ميشه! آخه من عاشق اسم نيما هستم.اما بعد از اين ابراز حسادت ابراز ارادت دارم خدمت شما دوست عزيز! البته اگه قابل بدونين.آقا فري خيلي سفارش كرد كه به اينجا سر بزنم حالا كه اومدم ميبينم حق داشت حسابي هم حق داشت! همه چيز اينجا زيباست ودر عين حال مردونه! اگه وقت كردي يه سري هم به ما بزن.لطف عالي مزيد!

غلامرضا خسروشاهي

نيمای عزيز سلام و ممنون از محبتتون شما و بقيه دوستان نظر لطف نسبت به بنده داريد. بند چهارم(شعر داستان یک پايان) زمانش گذشته نيست و اتفاقا اين يکی از ويژگيهای اين شعر است. درواقع شاعر چيزی را که قرار است اتفاق بيفتد به تصوير کشيده است.... در وبلاگی هم که لينک داده ام متاسفانه فهرست شاعران وجود ندارد البته ايده بسيار خوبی است منتها کمی وقت ميخواهد و حوصله که فعلا من در اين شرايط نيستم. لطفتان پايدار.

مجهول

سلام / رسيدش؟ / خبر بده /مخلصيم

فرهاد

سلام آقا نيما خوبين . اين مطلب بلند را ذخيره كردم بعدا بخونم . در ضمن خيلي وقته به ما سر نمي زنين نكنه از ما ناراحتين؟

ضياء

سلام. چه وبلاگ خوبي داريد. حتما سر فرصت همه اش را مي خوانم. به ما سر بزن.

kimia

بسيار عالی بود من همه متنها را با ولع خواندم به من سر بزن