آذرخش



من آذرخشم، بر فراز دره حيرانم
فرياد بر مي دارم اينجا من پريشانم

بغض هزاران ابر بی باران خاموشم
در آرزوی بارشی بر بیشه زارانم

تن ميزنم برصخره های سخت خارا تن
تا وارهم از تنگنای خواب سوزانم

دلگيرم ازخاموشی اين دره های هول
چشم انتظار نعره ای در کوهسارانم

تا کی مرا بر اين مدار بسته ميرانی؟
سر باز خواهد کرد آخر خشم پنهانم



lightening.jpg

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

مرز در عقل و جنون باريک است.. کفر و ايمان چه بهم نزديک است.. .!

مرتضی

تا کی مرا بر این مدار بسته می رانی؟ منتظرم عزیز

adamak

سلام نيما جون! آقا اين جريان بيت الغزل رو که شنيدی؟!!...همين بيت آخريه است....خيلی معرکه است.....شاد باشی.....تا بعد....

فري

آقا ما منتظريم ،ها

goftar

از پيدا کردن وبلاگ شما خوشحالم. موفق باشيد.

ليلا

سلام مهربان ، شعرهايت هميشه زيبايند . آذرخش، خشم روشن خداست اتصال مبهم عاشقانه دو ابر خشمگين . ديدني دوباره است . روشنيست در نگاه تيره جهان . آذرخش ميشود بلاي جان بوته ها و شاخه ها شود . ميشود غرور سربلند ابرها شود . آذرخش گفتگوي صادقانه خداست با زمين خشك با حضور و بي تفاوت وجود .

کرگدن

نيما جان سلام خيلی مخلصيم گر چه مرتضی پاريزی و مرتضی قاسمی و مژگان بانو و بقيه گفتن ولی بذار منم بگم که بيت آخر ... فدای تو .

ضياء

سلام نيما جان. غزل خوبي بود. در مورد بيت آخر بايد بگويم كه مصرع اولش جاي كار كردن دارد چون ممكن است كه زمين و ماه روي مدار بسته حركت كنند ولي آذرخش ابدا! خيلي چاكريم.

hanif

خوب غزل خوبی بود ... می دانيد اساسا ما مدت زيادی است که جز چند نفر ( مانند سايه ) غزل سرای خوبی داشته ايم ... منتظر نظر شما در مورد شعرم هستم ... شاد باشيد ...

مهرزاد

mailتان رسيد؛ بنده نوازي نمودي نيما جان. برايت آرزوي موفقيت هاي بيشتر ميكنم