از اين همه نام

پابلو نرودا (۱)
neruda.jpg

امروز به فردا گره خورده،
هفته به سال
زمان، زخم بر نمی دارد
با مقراض کهنه تو
و آنچه نام دارد روز
باران های شبانه محو خواهد کرد
هیچ مردی پدرو نیست،
هیچ زنی رزا نیست،
ماریا نیست،
همه خاکیم و غبار
همه بارانیم
که با باران های دیگر می باریم

با من از ونزوئلا می گویند
از پاراگوئه می گویند
و از شیلی
من این نام ها را نمی شناسم
تنها آشنای من زمین است
که میدانم نامی ندارد

آنگاه که در میان ریشه ها بودم
شادی ام افزون تر بود
تا امروز که در میان گل ها هستم
آن روز ها با سنگ هم که حرف می زدم
پژواک زنگ ها در من می پیچید
زمستان دیرپای اینجا
بهار را هم از رونق انداخته است
زمان پابرهنه آهسته می رود
آنسان که سال
چهار فصل صد ساله دارد

خواب که هستم نامم چیست
نامی دارم؟
بیدار که می شوم
کیستم؟
اگر آنکه خواب بود، من نبودم
پس من کیستم؟
گویا هنوز زاده نشده ایم
تا دگرباره پا به جهان نهیم
و همه چیز در گذر است

آّه کاش می شد
از اینهمه نام های خودساخته درگذریم
از این همه عنوان
ار اینهمه من
و از اینهمه مال تو، مال من
کاش هر آدمی امضایی از آن خود نداشت
و گریزی بود از اینهمه احترام های بی دلیل

در اندیشه من اما
همه نام ها یکی ست
و آشفتگی ها در هم می آمیزند
و نظم می یابند.

آه کاش،
جهان به بیکرانه نیلگون اقیانوسی بدل می شد
یکدست و هماهنگ
با عطری جان بخش
از آن همه آدمیان.

9.jpg
لیدیا حبیبی نیا


Too Many Names

From: ‘Estravagario

’Monday entangles itself with Tuesday
and the week with the year
:time cannot be severed
with your weary shears
,and all the names of the day
the water of night clears
.No man can call himself Peter
,no woman Rose or Mary
,we are all sand or dust
,we are all rain in the rain
.They have told me of Venezuelas
,Paraguays and Chiles
,I don’t know what they’re talking about
:I know the skin of the Earth
and I know that it has no name
.When I lived among roots
they delighted me more than flowers
,and when I talked to a stone
it echoed like a bell
.It is so slow the spring
that lasts the winter long
:time has lost his shoes
:one year’s four centuries
.When I go to sleep each night
what am I called, not called
?And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping
?This is to say that as soon as we
are thrust out into life
,that we come newly born
,that our mouths are not filled
with all these dubious names
,with all these mournful labels
,with all these meaningless letters
,with all this ‘yours’ and ‘mine
’,with all this signing of papers
.I think to confound things
mingling them, hatching them new
,seeing through them, stripping them naked
,until the light of the earth
has the unity of the ocean
,a generous integrity
. crackle of starched perfume



/ 5 نظر / 10 بازدید
مرتضی

سلام نیما جان... چه عجب یادی ازفقرا کردی؟ طاعات قبول و عید مبارک. من همیشه میآیم گاهی بی رد پا...

حسن ملايي ( حجم سبز )

سلام ! خوشحالم كه دوباره به اينترنت دسترسي دارم. و خوشحالتر از وجود وبلاگ شما .موفق و مداوم باشيد!(يک هفته با ديو شطرنج کردن و در آخر مات شدن.)

اران

امروز من به تو وامروز تو به ما گره خورده است آنسوتر از آنسوها به انتظار ايستاده ام

مرتضی

باز هم سلام... یادم رفته بود حسن انتخاب تصاویر را تبریک بگویم... با اجازه چند تاییشان را کش رفتیم

مژگان بانو

سلام آقای عابد درباره شعر نرودا دقيقا ان قسمتی که پررنگ نوشته ايد بسيار زيبا بود. يعنی می شد گفت اوج شعر بود